X
تبلیغات
(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

..خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سکوت احتياج داري..

 

مردم همه تو را به خدا سوگند می دهند
اما برای من...
تو آن همیشه ای
كه خدا را به تو سوگند می دهم

(قیصر امین پور)

                 

نوشته شده در Fri 16 Mar 2012ساعت 8:47 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


راحت نوشتیم بابا نان داد
بی آنکه بدانیم بابا چه سخت ...
برای نان همه جوانیش را داد

 

            

نوشته شده در Wed 15 Feb 2012ساعت 8:40 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

زیباترین حرفت را بگو

شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن

و هراس مدار از آنکه بگویند

ترانه یی بی هوده می خوانید

چرا که ترانه ی ما

ترانه ی بی هوده گی نیست

چرا که عشق

حرفی بی هوده نیست

حتی بگذار آفتاب نیز بر نیاید

به خاطر فردای ما اگر

بر ماش منتی ست

چرا که عشق

خود فرداست

خود همیشه است

(احمد شاملو)

                           

نوشته شده در Sat 14 Jan 2012ساعت 6:35 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

همه چیز در گذر است

مگذار چیزی تو را آشفته کند

یا چیزی تو را به هراس افکند

تنها خداست که می ماند

             

              

نوشته شده در Sat 24 Dec 2011ساعت 2:10 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


بنده ام را دوست دارم و

یک دم از او غافل نمی شوم،

حتی اگر او لحظه ای به یاد من نباشد

 

 

             

نوشته شده در Thu 24 Nov 2011ساعت 11:17 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


خدایا

لطفا برو

و به بعضی از آنها که ایمان آورده اند

یادآوری کن

که تو خدا هستی نه آنها...

(مولود)

             

نوشته شده در Sun 20 Nov 2011ساعت 11:7 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

خدایا ! دستت را به من بده ..
 
شاید مرا به خاطر بسپاری ...
میخواهم تو را به غربت کوچه های دلم ببرم .
میخواهم با تو ..
زیر آسمان ابری آن قدم بزنم 
و دیگر بار که مهمان دلم شدی ..
برایم یک بغل آفتاب بیاوری

                             
            
   

نوشته شده در Fri 21 Oct 2011ساعت 8:31 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 
عقل دادندم که دانم راز دوست

من ندیدم زین ظواهر غیر پوست

گر شدم پیدا برای امتحان

امتحان و مشت خاکی ناتوان

گر شدم پیدا که در زحمت شوم

دیگران را مایهُ راحت شوم
                  
نوشته شده در Sun 4 Sep 2011ساعت 7:9 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 
خداوندا قرارم باش،
خیالم باش
جهان تاریكی محض است و میترسم
كنارم باش
كنارم باش!!!
             
نوشته شده در Thu 4 Aug 2011ساعت 7:0 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 
به دنبال خدا نگرد .....
خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست ....
لابلای کتاب های کهنه نیست ....
خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ...
آنجا نیست ....
خدا در دستی است که به یاری می گیری ...
در قلبی است که شاد می کنی،
در لبخندی است که به لب می نشانی .........
در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته ....
در قلبیست که برای تو می تپد ....
در میان گرمای دستان ماست که به هم پیچیده.....
خدا اینجاست همسفر مهربان من
اینجا ....
                  
نوشته شده در Sat 16 Jul 2011ساعت 9:46 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

دل‌ من محکمه ایست

که به من می‌گوید:

همه را دوست بدار،

به همه خوبی‌ کن،

و اگر بد دیدی،

دل‌ به دریای محبت بزن و بخشش کن

                  

                 

نوشته شده در Mon 20 Jun 2011ساعت 6:54 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 
 
من صبورم اما . . .
به خدا دست خودم نیست اگر می رنجم
یا اگر شادی زیبای تو را
به غم غربت چشمان خودم می بندم
من صبورم اما . . .
چقدر با همه ی عاشقیم محزونم
و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ
مثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما . . .
بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم
بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب و چراغی که تو را
از شب متروک دلم دور کند می ترسم

من صبورم اما . . .
آه... این بغض گران صبر نمی داند چیست
 
                    
نوشته شده در Sat 7 May 2011ساعت 8:12 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |




از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بـــــرافروزی
چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط‌ها داد سودای زرانــــــــــدوزی
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مـی لعــــــل اســـــت
که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخـت فیـــــروزی
به صحرا رو که از دامن غــبار غـم بیفشـــــــــانی
به گلزار آی کز بلبل غزل گـــفتــــــــن بیــاموزی
چو امکان خلود ای دل در این فــــیروزه ایوان نـیست
مجال عیش فرصت دان به فــــــیروزی و بهروزی
طریق کام بخشی چیست تــــــرک کام خود کردن
کلاه سروری آن است کز ایـــــــن ترک بردوزی
سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنــچه بیرون آی
که بیش از پنج روزی نیست حکم میـــر نوروزی
ندانم نوحه قمری به طرف جویبــــــــاران چیست
مگر او نیز همچون من غمی دارد شبــــــــانروزی
می‌ای دارم چو جان صـافی و صوفی مـی‌کند عیبش
خدایا هیچ عاقل را مبـــادا بخــــــــت بـــــــد روزی
جدا شد یار شیرینت کــــــــنون تنها نشین ای شمع
که حکم آسمان این است اگـر سازی و گر سوزی
می اندر مجلس آصف به نــــــــــوروز جلالی نوش
که بخشد جرعه جامت جـــــــهان را ساز نوروزی
نه حافظ می‌کند تنها دعای خــــــواجه تـــــورانشاه
ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نـــــــــوروزی
              

                   

نوشته شده در Tue 22 Mar 2011ساعت 11:23 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

رنگ سال گذشته را دارد
همه ی لحظه های امسالم
سیصد و شصت و پنج حسرت را
همچنان می کشم به دنبالم
قهوه ات را بنوش و باور کن
من به فنجان تو نمی گنجم
دیده ام در جهان نما و چشمی
که به تکرار می کشد فالم
یک نفر از غبار می آید
مژده ی تازه ی تو تکراریست
یک نفر از غبار آمد و زد
زخم های همیشه بر بالم
باز در جمع تازه ی اضداد
حال و روزی نگفتنی دارم
هم نمی دانم از چه می خندم
هم نمی دانم از چه می نالم
راستی در هوای شرجی هم
دیدن دوستان تماشاییست
به غریبی قسم، نمی دانم چه بگویم
جز اینکه خوشحالم
دوستانی عمیق آمده اند
چهره هایی که غرقشان شده ام
میوه های رسیده ای که هنوز
من به باغ کمالشان کالم
چندیست شعرهایم را
جز برای خودم نمی خوانم
شاید از بس صدایشان زده ام
دوست دارند دوستان، لالم


(محمد علی بهمنی)

 

                  


نوشته شده در Sun 27 Feb 2011ساعت 4:42 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |



کوهی قامت بلند
با دامنه ای
پر از گڵ و
درختهای سرو و جنار و بید
روی تخته سنگی
کنار چشمه ای زلال
زیر آن درخت بید
عاشق و معشوقی نشسته بودند
همراه پرنده گان خوشخان
ترانه دوستت دارم را
می سرودند
قصه میگفتند
شعر می خواندند
می خندیدند
از زندگی و برای زندگی
نقشه میریختند
به ناگه ابری سیاه
سیاهی ، سیاه
در آن بالا ، بالاتر از
سرو و جنار و
کوه قامت بلند
محل را در سیاهی گرفت و
غرید
عشق ممنوع
خنده ممنوع
شادی ممنوع
ابر بارید ، اما
سنگ بارید
گل بارید
درختان را بی شاخ و برگ کرد
گڵها را سر برید
دامنه کوه از بی گلی نالید
چشمه گلالود شد
و کوه قامت بلند
برای همه دلتنگ و
غمگین گریست
عاشق و معشوق سراسیمه
ترسیده، پرسیدند
چه شد چرا اینطور شد
ابر سیاه ، غرید
من همانم که سالهای سال
روز به روز، لحظه به لحظه
در فکرتان
عقلتان
شعورتان
آمدم فرود
باورم کردید، مرا گوش دادید
آمده ام امروز ، نقشه ام را
در کارتان
زندگیتان
خواهم کوبید
دامنه کوه از بی گڵی نالید
چشمه گلالود شد
کوه برای همه گریست
ابر سیاه ، همه را
لال کرد
کر کرد
کور کرد
زندگی را از رنگ تهی کرد
به غیر از سیاه رنگ
ممنوع شد
ابر سیاه
مهر خود را بر همه جا
خانه ها
کوجه ها
خیابانها
در و دیوار و
بر قامت زندگی و
پیشانی همه ما
زد

این داستان نبود
زندگی سی سال
ما بود
ابر سیاه زندگی را
در قفس و بی حرمت کرد
کشت و مارا
آواره کرد
هر شروعی عاقبت
پایانی دارد
بیا برخیزیم باید
به کوه قامتی بلند
به دامنه اس زیبای و
روحی تازه در
گلها دمید
شادی آورد
زندگی را بر مرگ
زیبای را بر سیاهی
پیروز کرد


(طاها حسینی)

                 

نوشته شده در Mon 31 Jan 2011ساعت 5:6 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 
مشتی خاک از آسمان شکافته فرو می ریزد
و در دشتی مشوش،
که تا مرز کوههای عبوس امتداد دارد،
آرام می گیرد
دروازه های سپیده دم که گشوده می شوند
خورشید ابرها را زخمی می کند
خاک خونی،
گِل می شود
آن سوی کوههای عبوس،
گلهای نرگس بی ریشه،
از ستونهای شرم بالاتر می روند
و عطر وقیحشان را قی می کنند
بادهای هوسرانِ گستاخ،
عطر را می گسترانند
نطفه های سیاه نفرت،
از دل گِل خشکیده سرتاسر دشت را می پوشانند
.
.
.
کوههای عبوس،
آرام می گریند

 

(نیما عابدینی)

                      


نوشته شده در Sat 8 Jan 2011ساعت 3:20 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

در گریز از واحه های بیگانه
و شریر وسوسه های نا به گاه و گاه
آمیخته با ابر و در جریان با باد
پناه می برم به پهنای آسمان و دلگرمی خاک
ای خداوند تو گم شده جهانی
و جهان گمشده تو است
هستی بدون تو هیچ است
و تو بدون آن نه آن گونه خدایی که همواره خواهانی
پس با تمامی دل
تمامی جان
و تمامی قوت
هم نفس ، هم دل و هم نوا می خوانیم که
ای آویخته بر چهار میخ
در ردای خونبار
و تاجی از خار
نام تو مقدس باد
ملکوت تو بیاید
اراده تو چونان که در آسمان است
در زمین نیز کرده شود
که ملکوت و قوت و جلال
تا ابدالا باد از آن تو ست

(افسانه امیری)

                   

نوشته شده در Tue 7 Dec 2010ساعت 12:34 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

خدایم ، خدایم
آه ای خدایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
شکنجه گاه این دنیاست جایم
به جرم زندگی این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
مرا بگذار با این ماجرایم
نمی پرسم چرا این شد سزایم
آه ای خدایم بشنو صدایم
گلویم مانده از فریاد و فریاد
ندارد کس غم مرگ صدا را
به بغض در نفس پیچیده سوگند
به گل های به خون غلتیده سوگند
به مادر سوگوار جاودانه
که داغ نوجوانان دیده سوگند
خدایا حادثه در انتظار است
به هر سو باد وحشی در گذر است
به فکر قتل عام لاله ها باش
که خواب گل به گل کابوس خار است
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می‌ زنم با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم
الهی در شب فقرم بسوزان
ولی محتاج نامردان نگردان
عطا کن دست بخشش همتم را
خجل از روی محتاجان نگردان
الهی کیفرم را می پذیرم
که از تو ذات خود را پس بگیرم
کمک تا که با ناحق نسازم
برای عشق و آزادی بمیرم
خدایم ای پناه لحظه هایم
صدایت می زنم با گریه هایم
صدایت می زنم بشنو صدایم

(اردلان سرفراز)

                  

نوشته شده در Wed 17 Nov 2010ساعت 4:18 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

به سرنوشت بیاندیش؛ که چگونه تصویرگر جدایی‌هاست،
بر من خرده مگیر؛ که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی به پایان می‌برد،
محکومیم به زنده ماندن؛ تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم.
ای مهربان؛
وقتی خورشید به پیشواز شب می‌رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی می‌شود؛
با کوله باری از غم و درد می‌روم؛
و تو را با تمام خاطرات دیرین، میان کوچه‌های ساکت شهر تنها می‌گذارم.
گریه مکن! ای وارث شکوفایی باران،
من باید بروم، تا با غم غریبی خویش،
اما بدان! نبض خاطرم هر لحظه به یاد تو مي‌تپد...

                

 

             

نوشته شده در Wed 20 Oct 2010ساعت 11:28 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

افق تاریک
دنیا تنگ
نومیدی توان فرساست
می دانم
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست

می دانی
به شوق نور در ظلمت قدم بردار
به این غم های جان آزار دل مسپار
که مرغان گلستان زاد
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را
و رعنایان تن در تور پرورده
نمی دانند در پایان تاریکی
شکوه روشنایی را


(فریدون مشیری)

            

         

             


نوشته شده در Fri 17 Sep 2010ساعت 8:51 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

زیباترین تماشاست
وقتی
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو می‌آیند
...

و از شکوهمندیِ یأس‌انگیزش
پروازِ شامگاهی‌ دُرناها را
پنداری
یکسر به‌سوی ماه است


زنگار خورده باشد و بی‌حاصل
هرچند
از دیرباز
آن چنگِ تیزْپاسخِ احساس
در قعرِ جانِ تو
پروازِ شامگاهی دُرناها
و بازگشتِ بادها
در گورِ خاطرِ تو
غباری
از سنگی می‌روبد
چیزِ نهفته‌ یی‌ت می‌آموزد
چیزی که ای‌بسا می‌دانسته‌ای
چیزی که
بی‌گمان
به زمان‌های دوردست
می‌دانسته‌ای

(احمد شاملو)

                   

 

نوشته شده در Tue 17 Aug 2010ساعت 3:50 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

سوار خواهد آمد. سرائي رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شرا ب در سبو کن
ز شستشوي باران، صفاي گل فزون تر
کنار چشمه بنشين، نشاط و شستشو کن
جليقه زري را ز جامدان برآور
گرش رسيده زخمي، به چيرگي رفو کن
ز پول زرد به گردن ببند طوقي اما
به سيم تو نيارزد، قياس با گلو کن
به هفت رنگ شايان، يکي پري بياراي
ز چارقد نمايان، دو زلف از دو سو کن
ز گوشه خموشي، سه‌تار کهنه بر کش
سرودي گر تواني، به پرده جستجو کن
چه بود آن ترانه؟ بله، به يادم آمد
ترانه ز دستم گلي بگير و بو کن
سکوت سهمگين را از اين سرا بتاران
بخوان، برقص، آري، بخند و هاي و هو کن
سوار چون در آيد در آستان خانه
گلي بچين و با دل نثار پاي او کن
سوار در سرايت شبي به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن
سحر که حکم قاضي رود به سنگسارت
نماز عاشقي را به خون دل وضو کن


(سیمین بهبهانی)


              

نوشته شده در Thu 15 Jul 2010ساعت 4:10 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

پروردگارم
مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم
تو قلب بيگانه را مي شناسي كه خود در سرزمين وجود بيگانه بوده اي

 
(دکتر علی شریعتی)

              

نوشته شده در Sat 19 Jun 2010ساعت 1:19 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


خانه ی خدا پيش از اينها فكر مي كردم
خدا خانه اي دارد كنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتي از الماس و خشتي از طلا

پايه ها ي برجش از عاج و بلور
... برسر تختي نشسته با غرور

ماه، برق كوچكي از تاج او
هر ستاره، پولكي از تاج او

اطلس پيراهن او، آسمان
نقش روي دامن او، كهكشان

رعد و برق شب، طنين خنده اش
سيل و توفان، نعره توفنده اش

دكمه پيراهن او، آفتاب
برق تيغ و خنجر او، ماهتاب

پيش از اينها خاطرم دلگير بود
از خدا، در ذهنم اين تصوير بود

آن خدا بي رحم بودو خشمگين
خانه اش در آسمان، دور از زمين

بود، اما در ميان ما نبود
مهربان و ساده وزيبا نبود

در دل او دوستي جايي نداشت
مهرباني هيج معنايي نداشت

هرچه مي پرسيدم، از خود، از خدا
از زمين، از آسمان، از ابرها

زود مي گفتند: اين كار خداست
پرس و جو از كار او كاري خطاست

هر چه مي پرسي، جوابش آتش است
آب اگر خوردي، عذابش آتش است

تا ببندي چشم، كورت مي كند
تا شدي نزديك، دورت مي كند

كج گشودي دست، سنگت مي كند
كج نهادي پاي، لنگت مي كند

با همين قصه، دلم مشغول بود
خوابهايم، خواب ديو و غول بود

خواب مي ديدم كه غرق آتشم
در دهان شعله هاي سركشم

در دهان اژدهايي خشمگين
برسرم باران گُرزِ آتشين

محو مي شد نعره هايم، بي صدا
در طنين خنده خشم خدا...

نيت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا...

هر چه مي كردم، همه از ترس بود
مثل از بركردن يك درس بود

مثل تمرين حساب و هندسه
مثل تنبيه مدير مدرسه

تلخ، مثل خنده اي بي حوصله
سخت، مثل حلّ صدها مسئله

مثل تكليف رياضي سخت بود
مثل صرف فعل ماضي سخت بود

تا كه يك شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد يك سفر

در ميان راه، در يك روستا
خانه اي ديديم، خوب و آشنا

زود پرسيدم: پدر اينجا كجاست ؟
گفت: اينجا خانة خوب خداست !

گفت: اينجا مي شود يك لحظه ماند
گوشه اي خلوت، نمازي ساده خواند

باوضويي، دست و رويي تازه كرد
با دل خود، گفتگويي تازه كرد

گفتمش: پس آن خداي خشمگين
خانه اش اينجاست ؟ اينجا، در زمين ؟

گفت: آري، خانه او بي رياست
فرشهايش از گليم و بورياست

مهربان و ساده و بي كينه است
مثل نوري در دل آيينه است

عادت او نيست خشم و دشمني
نام او نور و نشانش روشني

قهر او از آشتي، شيرين تر است
مثل قهر مهربانِِ مادر است

دوستي را دوست، معني مي دهد
قهر هم با دوست، معني مي دهد

هيچ كس با دشمن خود، قهر نيست
قهري او هم نشان دوستي است ...

تازه فهميدم خدايم، اين خداست
اين خداي مهربان و آشناست

دوستي، از من به من نزديكتر
از رگ گردن به من نزديكتر

آن خداي پيش از اين را باد برد
نام او را هم دلم از ياد برد

آن خدا مثل خيال و خواب بود
چون حبابي، نقش روي آب بود

مي توانم بعد از اين با اين خدا
دوست باشم، دوست ، پاك و بي ريا

مي توان با اين خدا پرواز كرد
سفره دل را برايش باز كرد

مي توان در باره گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چكه چكه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صدهزاران راز گفت

مي توان با او صميمي حرف زد
مثل ياران قديمي حرف زد

مي توان تصنيفي از پرواز خواند
با الفباي سكوت آواز خواند

مي توان مثل علف ها حرف زد
بازباني بي الفبا حرف زد

مي توان در باره هر چيز گفت
مي توان شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان و آشنا

             

              http://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif


نوشته شده در Wed 19 May 2010ساعت 3:28 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

نه مرادم
نه مریدم
نه پیامم
نه کلامم
نه سلامم
نه علیکم
نه سپیدم
نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است
سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو
نه به هــای است و نه هــو
نه به این است و نه او
نه به جـام است و سَبـو
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
همه جا تو
نه یک جای
نه یک پای
هَمه‌ای
با هَمه‌ای
همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی


(مولانا جلال الدین رومی بلخی)

  

               http://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif

نوشته شده در Sat 3 Apr 2010ساعت 10:36 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

عيد بهانه اي است براي به ياد آوردن نورستگي طبيعت و

پاسداشت آييني كهن، زنده شدن زمين و به بار آمدن ميوه دلش

هر روزتان عيد باد و عيدتان سراسر شادي دستتان گرم و دلتان 

سبز و معطر به بــــوي بـهــــــــار. 

                                             سال نو بر شما عزیزان مبارک باد 

            

                http://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif

نوشته شده در Fri 19 Mar 2010ساعت 3:15 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

خدايا...

در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهي مي كشد مرا با نداشتن و نخواستن رويين تن كن.


                    http://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gifhttp://blogfa.com/images/smileys/24.gif

نوشته شده در Wed 17 Feb 2010ساعت 10:25 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بیحد و اندازه شود
خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد
یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود
روی کسی سرخ نشد بی‌مدد لعل لبت
بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود
هر کی شدت حلقه در زود برد حقه زر
خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود
آب چه دانست که او گوهر گوینده شود
خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود

(مولاتا)

                

نوشته شده در Tue 19 Jan 2010ساعت 6:0 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


خدایا پر از یاد توام بشنو صدایم

غریب از هر رفیق آشنایم
ز داغ سروهای سبز و آزاد
شکسته بغض گل در گریه هایم

خدایا آتش عصیانم امشب
سرود روشن بارانم امشب
ز دریای غزل . بی خویش و خامش
پر از موجم دل طوفانم امشب

به عشق عاشقان خسته سوگند
به قلب شیشه ی بشکسته سوگند
به اشک سوگواران جدایی
به بغض در گلو بنشسته سوگند

خدایا طاقت تنهاییم ده
دلی بی کینه و دریاییم ده
دلی زخمی تر از داغ عزیزان
به رنگ لاله ی صحراییم ده

خدایا عمر گل عمر حباب است
اسیر خاک یا نقشی بر آب است
در این فرصت مرا با خویش مگذار
مرا در یاب کین دریا سراب است


(افشین سرفراز)


             


نوشته شده در Thu 17 Dec 2009ساعت 0:28 AM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |

 

دريچه باز قفس بر تازگي باغ ها سر انگيز است.
اما ، بال از جنبش رسته است.
وسوسه چمن ها بيهوده است.
ميان پرنده و پرواز ، فراموشي بال و پر است.
در چشم پرنده قطره بينايي است :
ساقه به بالا مي رود . ميوه فرو مي افتد.دگرگوني غمناك است.
نور ، آلودگي است. نوسان ، آلودگي است. رفتن ، آلودگي.
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است.
چشمانش پرتوي ميوه ها را مي راند.
سرودش بر زير وبم شاخه ها پيشي گرفته است.
سرشاري اش قفس را مي لرزاند.
نسيم ، هوا را مي شكند: دريچه قفس بي تاب است

(سهراب سپهری)

                  

نوشته شده در Sat 14 Nov 2009ساعت 1:26 PM توسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯)| |


Design By : Night Skin