|
تيشه فرهاد دلي درياوار (شهیار قنبری)
سايه شدم، و صدا كردم: (سهراب سپهری)
به شهر و دیاری ببر تو مرا
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
دوست میدارم که با خویشان خود بیگانه باشم همدم عقلم چرا همصحبت دیوانه باشم دل به هرکس کی سپارم من در دلها مقیمم تا نتوانم شمع مجلس شد چرا پروانه باشم آزمودم آشنایان را فغان از آشنایی آرزومندم که با هر آشنا بیگانه باشم مرغ خوشخوانم وگر در حلقه ی زاغان نشینم کی توانم لحظه یی در نغمه ی مستانه باشم مردمی گم شد میان آشنایان از تو پرسم با چنین نامردان بیگانه باشم یا نباشم. (مهدی سهیلی)
دلتنگ دلتنگم به من نگویید که صبور باشم ، صبور (مسعود فردمنش)
به تو دست ميسايم و جهان را در مييابم، و فرو ميريزم (احمد شاملو)
دشنه حتی توی دست سایه هاست چی بگم وقتی برادر دیگه نا برادر (مهدی مدرس)
مرگت زوال شتاب است، مرگت دوام درنگ است جاري نبودن آب است، بي نقش ماندن رنگ است شعرتو : دانش خوبي، نقش تو: بينش پاكي بي اين دو واژه - دريغا ! ، دنيا نه جاي درنگ است پر نغمه در قفس رنگ ، ديگر نه گل شقايق دستانسراي خموشان ، تنهايي دل تنگ است جستي نشان خدا را، در بوته هاي گل افشان ديدم كه حجم حقيقت ، در پوكه هاي قشنگ است ! گفتي كه : گل نكنيمش، نوشد كبوتر اگر آب بگذار قصه كه اينجا ، سيلاب خون و خدنگ است گفتي كه: قبله نسيم است ، شك داشت باورم آن روز اما يقين به دلم هست ، كه امروز ، كعبه ز سنگ است باز آ كه پشته بيني ، از كشته هاي برادر وز سينه ناله برآري، كز جنگ ، نفرت و ننگ است اما تو غم نشناسي، وز مرگ هم نهراسي موجت به سخره نگيرد، دريا، سراي نهنگ است ... (سیمین بهبهانی) به یاد دوست عزیزم بهروز بزرگوار که دیگر در بین ما نیست. روحش شاد.
از چهرهء طبیعت افسونکار (فروغ فرخزاد)
در سكون شب (جبران خلیل جبران)
نبض ِ من، (علی عابدی)
سكوت من سرود است (جبران خليل جبران)
هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه
يك پنجره براي ديدن يك پنجره براي شنيدن يك پنجره كه مثل حلقهي چاهي در انتهاي خود به قلب زمين ميرسد و باز ميشود بسوي وسعت اين مهرباني مكرر آبي رنگ يك پنجره كه دستهاي كوچك تنهايي را از بخشش شبانهي عطر ستارههاي كريم سرشار ميكند. و ميشود از آنجا خورشيد را به غربت گلهاي شمعداني مهمان كرد يك پنجره براي من كافيست. من از ديار عروسكها ميآيم از زير سايههاي درختان كاغذي در باغ يك كتاب مصور از فصلهاي خشك تجربههاي عقيم دوستي و عشق در كوچههاي خاكي معصوميت از سالهاي رشد حروف پريده رنگ الفبا در پشت ميزهاي مدرسهي مسلول از لحظهاي كه بچهها توانستند بر روي تخته حرف «سنگ» را بنويسند و سارهاي سراسيمه از درخت كهنسال پر زدند. من از ميان ريشههاي گياهان گوشتخوار ميآيم و مغز من هنوز لبريز از صداي وحشت پروانهايست كه او را در دفتري به سنجاقي مصلوب كرده بودند. وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغهاي مرا تكهتكه ميكردند. وقتي كه چشمهاي كودكانهي عشق مرا با دستمال تيرهي قانون ميبستند و از شقيقههاي مضطرب آرزوي من فوارههاي خون به بيرون ميپاشيد وقتي كه زندگي من ديگر چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيكتاك ساعت ديواري دريافتم، بايد. بايد. بايد. ديوانهوار دوست بدارم. يك پنجره براي من كافيست يك پنجره به لحظهي آگاهي و نگاه و سكوت اكنون نهال گردو آنقدر قد كشيده كه ديوار را براي برگهاي جوانش معني كند از آينه بپرس نام نجات دهندهات را آيا زمين كه زير پاي تو ميلرزد تنهاتر از تو نيست؟ پيغمبران، رسالت ويراني را با خود به قرن ما آوردند اين انفجارهاي پياپي، و ابرهاي مسموم، آيا طنين آيههاي مقدس هستند؟ اي دوست، اي برادر، اي همخون وقتي به ماه رسيدي تاريخ قتلعام گلها را بنويس. هميشه خوابها از ارتفاع سادهلوحي خود پرت ميشوند و ميميرند من شبدر چهارپري را ميبويم كه روي گور مفاهيم كهنه روييدهست آيا زني كه در كفن انتظار و عصمت خود خاك شد جواني من بود؟ آيا دوباره من از پلههاي كنجكاوي خود بالا خواهم رفت تا به خداي خوب، كه در پشتبام خانه قدم ميزند سلام بگويم؟ حس ميكنم كه وقت گذشتهست حس ميكنم كه «لحظه» سهم من از برگهاي تاريخ است حس ميكنم كه ميز فاصلهي كاذبيست در ميان گيسوان من و دستهاي اين غريبهي غمگين حرفي به من بزن آيا كسي كه مهرباني يك جسم زنده را بتو ميبخشد جز درك حس زنده بودن از تو چه ميخواهد؟ حرفي به من بزن من در پناه پنجرهام با آفتاب رابطه دارم (فروغ فرخزاد)
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
عمريه ميون دريا (اهورا ایمان)
پس از چندین فراموشی و خاموشی
باشد که رویا ها ، بارور شوند ، چنانکه شاید باشد که مردمان ایمان آورندگان باشند و باشد که به سخره گیرند ، شهواتشان را چرا که آنچه شهوتش می نامند توان نهانی احساساتشان نیست بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون تابستان سپری شد و کتیبه ی یادبودی بر جای نگذاشت خورشید کماکان گرم بود اما این نیز کافی نبود حقایق را توان تحقق بود چونان کرک نرم گیسوانت محصور شده در کف دستانم اما این نیز کافی نبود اهریمنی از بین نرفت اما در آینده ای نیک انجام جهان در شور می درخشید اما این نیز کافی نبود زندگانی جاودان پنهان بود و این مرا به خنده وا می داشت و من سرمست خوش اقبالی بودم اما این نیز کافی نبود برگی هرگز پژمرده نشد شاخه ای هرگز نشکست و روز ، چون آینه ای درخشانشان می نمود اما این نیز کافی نبود چشمانت را دوست می دارم ، ای دوست و آن فریبنده حرکات آتش وارش را و هنگامی را که به ناگاه خیره می شوند به سان آذرخشی آسمانی که همه جا را می لرزاند اما من چیز دیگری را در شگفت و تحیرم چشمانت را زمانی که به زیر افکنده شده اند هنگامی که شعله های آسمانی عشق در آنها فرو خفته است و در آن گاه می توان از میان مژگان اندوهگینت خواهش غمگین و سرد آرزوها را دید ( استالکر)
سلام دوستان عزیزم من از طرف دوست مهربانم *غریبه عزیز*.به یک بازی دعوت شدم.. این بازی یک سری اصول وقواعدی داره که باید بر طبق آن عمل کنین. ۱.شما میبایست یک جمله ای رو انتخاب کنین که تنها از شش کلمه تشکیل شده باشد. ۲.باید پنج نفر از دوستانتون رو انتخاب کنید و آنها رو به بازی دعوت کنید . ۳.هر دوست تنها یک بارمیتواند در این بازی شرکت کند. من هم نام پنج نفر از دوستانم را بر حسب آخرین نظرات ..آخرین پستم انتخاب میکنم.
دير زمانی است روی شاخه اين بيد (سهراب سپهری)
به نام تنها همدم تنهایی... ماه ها گذشتن ...تا یک آغاز دیگر را از نو به پا کنن ...اما این که آغاز نیست ..تکرار امور قبل ..آیا این آغازاست ؟یا میانه راه بودن!!!میانه ای که پشت سر گذاشته میشون تا ما را به انتها و به تو نزدیک کند.. خوشحالم نه به خاطر این آغاز هرچند که در تفکرات من پشت سر گذاشتن سال ها آغازی نیست ..آغاز تنها تولد است......!!! وانتها تنها مرگ.... !!! و هر آنچه بین این دو است ..تنها اموری است برای به تو رسیدن ..تو را شناختن...وتو را پیدا کردن ...تا در پس آن خود را بشناسم....آری خوشحالم که یک سال دیگر به تو نزدیک شدم ...اما میدانم ای همدم تنهاییم ..که تو در کنارم هستی ......و همین بس است ...که اگر در این میانه راه در این زمین پهناور کسی در کنارم نیست ..یک نفر در آسمان ها در کنارم هست ..که داشتنش همه این نداشته ها را در بر می گیرد... پس دوباره توکل به خودت دارم.......
نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم. تو بالا رفتي، و خدا شدي (سهراب سپهری)
باران، قصيده واري،
- غمناك -
آغاز كرده بود.
مي خواند و باز مي خواند،
بغض هزار ساله ي درونش را
انگار مي گشود
اندوه زاست زاري خاموش!
ناگفتني است...
اين همه غم؟!
ناشنيدني است!
***
پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟
گفتند: اگر تو نيز،
از اوج بنگري
خواهي هزار بار از اوج تلخ تر گريست! (فریدون مشیری)
در تاريكي بي آغاز و پايان (سهراب سپهری) |
About
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 Links
*آهسته عزیز* |