تبليغاتX
(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

..خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سکوت احتياج داري..

 

دوستان عزیزم سلام

از همه دوستانی که به من لطف داشتن تشکر می کنم .

برای مدت زمانی نه چندان کوتاه نمی تونم در خدمتتون باشم .

بعد از حضور دوبارم در این مکان .به وبلاگ همه شما عزیزان سر میزنم.

شرمنده ام که نتونستم پاسخ پیام های زیبایتان را بدم..

عید همه شما عزیزان مبارک ...

                    

+نوشته شده در Thu 20 Dec 2007ساعت12:7 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

خالی از بغض هميشه
پرم از ستاره امشب
اگه خوابم اگه بيدار
با منی دوباره امشب
شب برگشتن آينه
شب نو کردن تن پوش
شب بوسيدن ماهو
شب وا کردن آغوش
واسه گم کردن اندوه
امشب اون شب دوباره س
شب پيدا شدن تو
شب ديدار ستاره س
تو رو پيدا کردم امشب
بعد شبهای مصيبت
بعد دل بريدن از من
بعد دل بستن به غربت
تو رو پيدا کردم امشب
وقت گم شدن تو رويا
وقت پوشيدن مهتاب
وقت عريان تماشا

                     

+نوشته شده در Sat 15 Dec 2007ساعت7:58 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

از جداشدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ
گریه کردم و نوشتم نازینم یا تو یا مرگ
به تو گفتم باورم کن میون این همه دیوار
تو با خنده ای نوشتی هم قفس خدا نگهدار
بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم.. مثل دستات سرد سردم

من که تو بن بست غربت
زخمی از آوار پاییز
فکر چشمای تو بودم
با دلی از گریه لبریز
شب عاشقونه ی من که حروم شد
مهلت بودن با تو.. که تموم شد
ندونستم باید از تو می گذشتم
وقتی از غربت چشمات.. می نوشتم

بنویس مهلت موندن یه نفس بود
سهم من از همه دنیا یه قفس بود
بنویس که خیلی وقته واسه تو گریه نکردم
سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستات سرد سردم


(بابک صحرایی)

                     

 

+نوشته شده در Thu 13 Dec 2007ساعت4:58 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

سلام بر او ...

دوباره از سر خط نوشتن شروع شد ..دوباره باید نوشت ..دوباره باید گفت... و دوباره و دوباره ...

چقدر دوباره ؟ چقدر دوباره باید دلتنگ شد ..!! چقدر دوباره باید اشک ریخت.!! وچقدر باید دوباره 

انتظار کشید ...!!

از دوباره گفتن خسته ام .راز این دوباره در چیست ؟؟ ای خدا تو می دانی !! ای خدا راه رهایی از

این دوباره ها چیست ؟؟  شاید راهی ندارد .. شاید هم باید با دوباره ها زندگی کرد ...

اما اگر نخواهم با دوباره ها زندگی کنم چه باید کنم!!!! اما فکر کنم چاره ای نیست و این دوباره

گفتن ها   لازمه ی زندگی من شده است..

پس ای خدا مددی کن تنها تو ... صبری بهم ارزانی ده تا صبور باشم از تکرار آن ..خدایا

ای خدای آسمان.

                   

+نوشته شده در Sat 8 Dec 2007ساعت6:50 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها


تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا


یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم


آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم


وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره


به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره


با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم


ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم


برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت


غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت


باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟


با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه


یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون


سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون


ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید


تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید


بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه


تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه


ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد


به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد


برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود


هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جد

                     

+نوشته شده در Mon 3 Dec 2007ساعت9:39 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

تو به من گفتي

- هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

و مرا اين غصه اين

هرگز

كشت .

 

(حمید مصدق)

                   

+نوشته شده در Sun 2 Dec 2007ساعت3:16 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

گر بدين سان زيست بايد پست

من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

 

گر بدين سان زيست بايد پاك

من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك

 

(احمد شاملو)

               

+نوشته شده در Wed 28 Nov 2007ساعت4:3 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

بود سوزي در آهنگم خدايا!

تو ميداني كه دلتنگم خدايا!

دگر تاب پريشاني ندارم

نه از آهن،نه ازسنگم خدايا

 

(مهدی سهیلی)

                      

+نوشته شده در Mon 26 Nov 2007ساعت7:40 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

به نام شب .به نام تو ..به نام آسمان..

هر روز میگذرد و برای پیدا کردن سوال هایم .هنوز جوابی را پیدا نکرده ام..

خدایا :در اندیشه این هستم که جواب این سوال ها در دست کیست!!! شاید اصلا جوابی ندارن .

نمیدانم ....گاهی پیش خود می گویم ..شاید این سوالات آنقدر هم ارزش وقت گذاشتن و پیدا کردن

جواب را ندارن ..اما مگر میشود گفت ..

وباز هم نمیدانم ...

خدایا :یاریم کن ...خدایا دوباره از تو میخواهم..تنها از تو...

                     

 

+نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت10:35 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

ديرينه سالهاست كه در ديدگاه من -

شبهاي ماهتاب چو درياست آسمان

وين تك ستاره هاي درخشان بيشمار -

سيمين حبابهاست كه بر سطح آبهاست

*****

در ديدگاه من -

اين ماه پرفروغ كه بيتاب مي رود

سيمينه زورقيست كه بر آب مي رود

رخشان شهابها كه پراكنده مي خزند -

هستند ماهيان سبكخيز گرمپوي -

كاندر پي شكار، شتابنده مي خزند.

*****

در ديدگاه من -

درياست آسمان و ندارد كرانه اي

جز بي نشانگي -

از ساحلش نبوده خرد را نشانه اي

گفتم شبي به خويش:

اين آسمان پير -

بحريست بيكرانه ولي چشم من مدام -

دنبال ناخداست

پس ناخدا كجاست؟

در گوش من چكيد صدايي كه نرم گفت:

درياست آسمان و در آن ناخدا "خداست

 

(مهدی سهیلی)

                   

+نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت8:55 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

به پندار تو:

جهانم زيباست!

جامه ام ديباست!

ديده ام بيناست!

زيانم گوياست!

قفسم طلاست!

به اين ارزد كه دلم تنهاست؟

 

(رحیم معینی کرمانشاهی)

                   

 

 

+نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت4:59 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

***

اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي

اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه

بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم

تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم

***

واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد

تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟

***

اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد

روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها

***

بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن

دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

***

مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم

رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟

***

اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت

اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت

زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي

 

(مهدی سهیلی)

                      

 

+نوشته شده در Sun 25 Nov 2007ساعت1:55 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

امشب هم شبی دیگر است و دلم دوباره گرفته .در سکوت مبهم شب صدایی را جز گریه خود نمی شنوم.

 دنبال دست نوازشگری هستم اما پیدا نمی کنم. سکوت شب هم اجازه فریاد را به من نمی دهد .

 ودوباره باید سکوت کنم ..وبا اشک هایم شب را به صبح برسانم..

 خدایا :آرامشی  میخواهم .خدایا ای خدای من .تنها از تو میخواهم ....

                 

 

 

+نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت11:30 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 
آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ِ غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.


ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار کاکُلي شاد
 
 در چشمان توست

هزار قناری خاموش
در گلوی من.


عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود

آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ِ اندُه‌گين ِ شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.


ای کاش عشق را
زبان ِ سخن بود


هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.


عشق را
ای کاش زبان ِ سخن بود
 
 
(احمد شاملو)
                     
 

+نوشته شده در Sat 24 Nov 2007ساعت11:30 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

.

 

روانم پندم داد و به من " آری "گفتن آموخت، آری گفتن به هر ناآشنایی و به هر خطری.


پیش از آنکه روانم پندم دهد تنها وقتی از جای بر میخواستم که فریاد آشنایی را می شنیدم و فقط در راههای هموار و آشنا گام میزدم.

 
اما اینک سوار بر دانسته هایم به سوی ناشناخته ها می شتابم و از نردبام بی خطر بالا می روم تا به دنیایی از خطر راه برم
 .                                               

 ( جبران خلیل جبران)            

                    

 

 

 

 

+نوشته شده در Thu 22 Nov 2007ساعت3:30 AMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |