تبليغاتX
(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

..خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سکوت احتياج داري..

 

به نام تنها همدم تنهایی...

ماه ها گذشتن ...تا یک آغاز دیگر را از نو به پا کنن ...اما این که آغاز نیست ..تکرار امور قبل ..آیا این آغازاست ؟یا  میانه راه بودن!!!میانه ای که پشت سر گذاشته میشون تا ما را به انتها و به تو نزدیک کند..

خوشحالم نه به خاطر این آغاز هرچند که در تفکرات من پشت سر گذاشتن سال ها آغازی نیست ..آغاز تنها تولد است......!!! وانتها تنها مرگ.... !!! و هر آنچه بین این دو است ..تنها اموری است برای به تو

 رسیدن ..تو را شناختن...وتو را پیدا کردن ...تا در پس آن خود را بشناسم....آری خوشحالم که یک سال دیگر به تو نزدیک شدم ...اما میدانم ای همدم تنهاییم ..که تو در کنارم هستی ......و همین بس

 است ...که اگر در این میانه راه در این زمین پهناور کسی در کنارم نیست ..یک نفر در آسمان ها در کنارم هست ..که داشتنش همه این نداشته ها را در بر می گیرد...

پس دوباره توکل به خودت دارم.......

                   

+نوشته شده در Sun 6 Apr 2008ساعت6:26 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

نور را پيموديم ، دشت طلا را در نوشتيم.
افسانه را چيديم ، و پلاسيده فكنديم.
كنار شنزار ، آفتابي سايه وار ، ما را نواخت. درنگي كرديم.
بر لب رود پهناور رمز روياها را سر بريديم .
ابري رسيد ، و ما ديده فرو بستيم.
ظلمت شكافت ، زهره را ديديم ، و به ستيغ بر آمديم.
آذرخشي فرود آمد ، و ما را در ستايش فرو ديد.
لرزان ، گريستيم. خندان ، گريستيم.
رگباري فرو كوفت : از در همدلي بوديم.
سياهي رفت ، سر به آبي آسمان ستوديم ، در خور آسمانها شديم.
سايه را به دره رها كرديم. لبخند را به فراخناي تهي فشانديم .
سكوت ما به هم پيوست ، و ما "ما" شديم .
تنهايي ما در دشت طلا دامن كشيد.
آفتاب از چهره ما ترسيد .
دريافتيم ، و خنده زديم.
نهفتيم و سوختيم.
هر چه بهم تر ، تنها تر.،
از ستيغ جدا شديم:
من به خاك آمدم،و بنده شدم .
تو بالا رفتي، و خدا شدي .

تو بالا رفتي، و خدا شدي

(سهراب سپهری)

                  

+نوشته شده در Thu 27 Mar 2008ساعت8:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |