تبليغاتX
(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

(¯`°•.¸¯`°•.*~~پروردگار~~*¸.•°´¯¸.•°´¯)

..خدا براي شنيدن صداي تو به فرياد تو احتياج ندارد ولي تو، براي شنيدن صداي خدا به سکوت احتياج داري..

 

پس از چندین فراموشی و خاموشی
صبور پیرم
ای خنیاگر پایرن و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
چه وحشتنک خواهد بود
آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوکوارانت
که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
که بال افشان مرگی دیگر
اندر آرزوی زادنی دیگر
حریقی دودنک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
نه چندان دور
همین نزدیک
بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
پس از آنجا کجا
یارب ؟
درانجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دیگر
با آرزوی زایشی دیگر.

                    

+نوشته شده در Mon 19 May 2008ساعت11:53 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

باشد که رویا ها ، بارور شوند ، چنانکه شاید

باشد که مردمان ایمان آورندگان باشند

و باشد که به سخره گیرند ، شهواتشان را

چرا که آنچه شهوتش می نامند

توان نهانی احساساتشان نیست

بلکه سایشی است میان روح درون و جهان بیرون

...

تابستان سپری شد

و کتیبه ی یادبودی بر جای نگذاشت

خورشید کماکان گرم بود

اما این نیز کافی نبود

حقایق را توان تحقق بود

چونان کرک نرم گیسوانت

محصور شده در کف دستانم

اما این نیز کافی نبود

اهریمنی از بین نرفت

اما در آینده ای نیک انجام

جهان در شور می درخشید

اما این نیز کافی نبود

زندگانی جاودان پنهان بود

و این مرا به خنده وا می داشت

و من سرمست خوش اقبالی بودم

اما این نیز کافی نبود

برگی هرگز پژمرده نشد

شاخه ای هرگز نشکست

و روز ، چون آینه ای درخشانشان می نمود

اما این نیز کافی نبود

...

چشمانت را دوست می دارم ، ای دوست

و آن فریبنده حرکات آتش وارش را

و هنگامی را که به ناگاه خیره می شوند

به سان آذرخشی آسمانی که همه جا را می لرزاند

اما من چیز دیگری را در شگفت و تحیرم

چشمانت را

زمانی که به زیر افکنده شده اند

هنگامی که شعله های آسمانی عشق در آنها فرو خفته است

و در آن گاه

می توان از میان مژگان اندوهگینت

خواهش غمگین و سرد آرزوها را دید

( استالکر)

                  

+نوشته شده در Wed 14 May 2008ساعت1:51 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

سلام دوستان عزیزم

من از طرف دوست مهربانم *غریبه عزیز*.به یک بازی دعوت شدم..

این بازی یک سری اصول وقواعدی داره که باید بر طبق آن عمل کنین.

۱.شما میبایست یک جمله ای رو انتخاب کنین که تنها از شش کلمه تشکیل شده باشد.

۲.باید پنج نفر از دوستانتون رو انتخاب کنید و آنها رو به بازی دعوت کنید .

۳.هر دوست تنها یک بارمیتواند در این بازی شرکت کند.

 

من هم نام پنج نفر از دوستانم را بر حسب آخرین نظرات ..آخرین پستم  انتخاب میکنم.

۱.پاییز عزیز.

۲.حنانه عزیز.

۳.ریحانه عزیز.

۴.مبین عزیز.

۵.مهدی عزیز.

       

            از خدا ...فقط خدا را بخواهیم. 

+نوشته شده در Sat 3 May 2008ساعت2:8 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |

 

دير زمانی است روی شاخه اين بيد
مرغی بنشسته كو به رنگ معماست
نيست هم آهنگ او صدايی، رنگی
چون من در اين ديار، تنها، تنهاست
گرچه درونش هميشه پر زهياهوست،
مانده بر اين پرده ليك صورت خاموش
روزی اگر بشكند سكوت پر از حرف،
بام و در اين سرای می‌رود از هوش.
راه فرو بسته گرچه مرغ به آوا،
قالب خاموش او صدايی گوياست.
می‌گذرد لحظه‌ها به چشمش بيدار،
پيكر او ليك سايه – روشن رؤياست.
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده: موج سرابی
سايه‌اش افسرده بر درازی ديوار
پرده ديوار و سايه: پرده خوابی
خيره نگاهش به طرح خيالی
آنچه در آن چشم‌هاست نقش هوس نيست
دارد خاموشی اش چون با من پيوند،
چشم نهانش به راه صحبت كس نيست
ره به دورن می‌برد حمايت اين مرغ:
آنچه نيايد به دل، خيال فريب است
دارد با شهرهای گمشده پيوند:
مرغ معما در اين ديار غريب است

 (سهراب سپهری)   

                 

+نوشته شده در Mon 21 Apr 2008ساعت9:14 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) | |