هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه اين شيدايي شوم آغاز ِ جنون است.
هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه اين كوچه باغ هاي ِ سبز ِ سُهرابي كه پر از صداي گنجشكهاست، كه پر از طراوت عطر ِ علفي ست، كه پر از سايه روشن هاي ِ فريبنده ي ِ خردادي ست، راه نمي برند به جايي مگر آنحا كه پيشينيان دوزخش خوانده بودند.
هيچ كس باور نمي كرد، اگر مي گفتي كه اين حروف ِ مرموز ِ دلفريب، كه بر لبه هاي اعماقي ِ صفحه ها شكل مي گيرند، تصوير ِ پژواكي ِ يك دشنام اند، ميان زمين و آسمان چه فرق ميكند، ميان ِ آسمان و زمين.
حال كه جنون بر سر و رويت نشسته قلم برداشته و دور ِ چشم هايت حلقه مي كشد، گونه هايت را كبود مي كند، موهايت را ژوليده و خط خطي،
حال كه نيمرخ هاي ِ عفريتي ِ نحس، خميازه كشان بازيچه هاي ِ ديگري را طلب مي كنند، حال كه ميان زمين و آسمان، چه فرق مي كند، آسمان و زمين،دست و پا مي زنيم،
شايد هنوز هم كسي باور نكند، اگر بگويي كه ترديد و هراس، رفيع ترين قله هاي رشته كوه ِیقین اند.
(علی عابدی)
+نوشته شده در Sat 5 Jul 2008ساعت10:33 PMتوسط (¯`°•.*بانوی آسمان*.•°´¯) |
|